غم های خوردنی :)

چند روز پیشا یک فریم جدید از بزرگسالی رو تجربه کردم. اونم پیاده روی طولانی برای فکر کردن و کمکردن بار مشکلات بود 😂💔 قضیه از این قراره که من و دوستام توی حذف و اضافه خودمونو کشتیم تا یه درس رو بتونیم جابه جا کنیم و با استادی که می خوایم برداریم. همین اتفاقم افتاد ولی به سختیییی چون ظرفیت نمیدادن و ما با بدبختی تونستیم از مدیر گروه ظرفیت بگیریم. یه جلسه رفتیم سر کلاس و راضی و خشنود از تصمیم خویش بودیم که جلسه بعد گفتن استاد نمیاد. و جلسه بعدش اعلام کردن که استاد کاری براش پیش اومده و استاد این درس عوض شده... یعنی ما فقط توی شک بودیم. بدترین حس ممکن بود چون استاد جدید سختگیره و ما موندیم با درسی که نمی دونیم چطوری قراره پاسش کنیم. هرچی هم با همه صحبت کردیم هیچ اتفاقی نیافتاد . نمیدونید چقدر عصاب ما خورد شد شما فرض کن بری سر کلاس ببینی استاد عوض شده و... هوف. بیخیال. حالا خیلی عمق ماجرا رو نمیتونم شرح بدم و احساس میکنم حق مطلب ادا نشده😂
اما خب اون روز منو دوستام فقط به هم نگاه می کردیم و نمیدونستیم که باید چیکار کنیم. چون زمین وزمان رو به هم دوخته بودیم برای این درس .نه راه پس داریم نه راه پیش. انقدر حالم بد بود که رو کردم به دوستم گفتم بیا پیاده برگردیم خونه و تا خونه قدم بزنیم و فکر کنیم. من نیاز دارم فقططططط راه برم و فکر کنم. با قیافه هایی بغض آلود و ناامید راه افتادیم و علنا کل شهر رو پیاده رفتیم. راه میرفتیم و حرف میزدیم و غصه میخوردیم. دوستم گفت سر راه بیا بریم سینما . رفتیم و دیدم بسته س و تا شروع سانس بعدی حداقل 2 ساعت زمان هست. گفتیم ولش کن دوباره رفتیم و مودمون اینجوری بود که دیگه واقعا چیزی برای از دست دادن نداشتیم و با اینکه فردا دوباره دانشگاه داشتیم و کلی کار ، اما فقط تو شهر سرگردون بودیم و راه می رفتیم ( الهی بگردم مال مظلومیتمون😂). رفتیم و من گفتم بیا بریم کافه و غممون رو بخوریم. این شد که مسیرمون رو از اون چیزی که بود طولانی تر کردیم و خودمون رو به اولین کافه ممکن رسوندیم. خسته و داغان یه شیک بادوم زمینی سفارش دادیم و غممون رو باهاش قورت دادیم. یکم که حالمون بهتر شد دوباره پیاده گز کردیم تا خونه و بالاخره رسیدیم. حدودا دو ساعت تو راه بودیم و راه رفتیم تا بتونیم چیزی که سرمون اومده رو هضم کنیم😂💔 ولی انصافا بعد پیاده روی و کافه حالم خیلی بهتر شد. ممنون از عسل که پایه بود و اون روز مثه بدبختا کل شهر رو گشتیم.
اومدم خونه و بعد از روضه خوندن برای مامانم و شرح ماجرا ( که البته همون موقع بهش پیام دادم و شیون کردم) گفتم من میرم بخوابم. مامانم گفت الان دیر وقته شب خوابت نمیبره ها منم گفت نه بابا خواب چیه میرم دراز میکشم تو ساعت 6 بیا صدام کن من تو یه ساعت خوابم نمیبره ( وی دارای ذهن بازیگوشی میباشد و هرگز خوابش نمیبرد مگر انکه پس از ساعت ها فکر کردن بیهوش شود). من رفتم خوابیدم و انقدر خسته بودم که تو همون یک ربع اول خوابم برد و چناااااان عمیق خوابیده بودم مامانم هرچی منو صدا کرده بود وتکون داده بود من بیدار نشده بودم😂 دیگه واقعا فکر کرده بود من طوریم شده گوششو اورده بود نزدیک صورتم و تنفسم رو چک کرده بود😂🤣 ببینید دانشگاه چی به روز ما میاره تروخدا 🤣 بعد یک ربع من بیدار شدم و انگار از کما دراومده بودم .
خلاصه که روز دارکی بود
الانم پنجشنبه شبه و کلاسای این هفتم تموم شده و خشنود دارم برای خودم میچرخم و از زندگانی لذت میبرم.




غم های خوردنی :) 

