غمِ عزیز🖤

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غمِ خوش به جهان ازا ین چه خوشتر
تو چه دادیَم که گویم که از آن بهاَم ندادی
چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این درِ تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظرِ کدام سروی؟ نفسِ کدام بادی؟
همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درونِ دل فتادی
به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمینکن
نفسِ سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانههای معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
شعر از هوشنگ ابتهاج
🖤🏴
پ.ن: این روزا مدام این شعر رو زیر لب میخونم🖤 شعر مورد علاقمه. الان نمیدونم دقیقا چی بنویسم و از کجا شروع کنم چون حس میکنم هیچ واژه ای نمیتونه منظور و حس من رو منتقل کنه… راستش برام مهم نیست که بقیه درموردم چه فکری میکنن و دلمم نمیخواد خودمو به کسی ثابت کنم. دیگه هم به کسی توضیح نمیدم چون این عشق رو فقط کسی میفهمه که عاشق شده باشه 🖤
فقط شکر که یکبار دیگه چشمای من محرم رو دید
ما خیلی دوست داریم آقای امام حسین🖤
تو برای من حسابت با همه دنیا فرق میکنه🖤
قرنها بعد اگرقبر مرا نبش کنند
کفنینیست
تنی نیست
ولی بوی تو هست…🤍




غمِ عزیز🖤 





