وقت قصه مرا صدا کن...🍃
سهراب کنار آن ها نشست و به ماه پیشونی گفت: پدرت چطور مادرت را طلاق داد ؟ماه پیشونی با تعجب به او نگاه کرد: این همه راه را آمدهای تا این را بپرسی ؟ سهراب که به جوی آب خیره شده بود گفت: پدر منم میخواهد مادرم را طلاق بدهد. ماه پیشونی گفت:به همین سادگی که آب در این جوری می گذرد و می رود. نه خورشید دست از طلوع کردن برداشت و نه ما فراموش کرد که بتابد. نه شب و روز جایشان را عوض کردند و نه آدم ها تعجب کردند. فقط من گریه کردم! اما سهراب خیال می کرد اگر راستی راستی پدرش ،مادرش را طلاق بدهد، مردم به هم سلام نمی کنند، ماشین ها همه ترمز میکنند و دیگر راه نمی روند، مدرسه ها تعطیل می شوند و باد گوشه ای می ایستد و خورشید سرد ...













